اینجوریاس

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری یاس

 
نقطه ی معلوم
نویسنده : دیوونه - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸
 

 روبرویش ایستادم لبخندی زدم دست راستم را بلند کردم ضریه ای آرام روی شانه ی راستش زدم

گفتم :کجایی بی معرفت ؟

ابروهایش را تا بالاترین حد ممکن بالا برد و چشمهایش را گرد کرد ،به مثال مار کبرای طعمه دیده سیخ شد دستش را بالا آورد و دست راستم را از روی شانه ی راستش انداخت و ...

گفت : من بی معرفتم یا تو ؟ تویی که اومدنت با خودته و رفتنت هم با خودت ؟ تویی که انگار ما شدیم یه نقطه ی معلوم که هر از چند گاهی بیای دست بزنی و بری ؟ من بی معرفتم یا تو که نه احساس داری نه شعور و نه قدرت درک کوچکترین مدرکی !و هیچ اصلا به اون روی بارون نخورده ی خودت هم نمیاری که چقدر داری هرز میپری و صبح صبح که واسه تو با شبت فرقی نداره میزنی بیرون دنبال آشنا ترین آشنا میگردی که روبروش وایسی بزنی رو شونش و بگی کجایی بی معرفت ؟ و من و امثال من بردباری خرج بدن باهات مدارا کنن و معمولی ترین تعارفهای دنیارو باهات کنن که تو ، تو دلت غوغا بشه و حالت هم بخوره از این تعارفهای معمول ؟ و فکر کنی که ما فقط همین تعارفهای معمول رو بلدیم !تو دلت به ریشمون بخندی ؟ مسخرمون کنی ؟ تو خودت مسخره ی عالمی !تو خودت مظهر انزجاری !تو خودت ختم بی معرفتهایی !چیزی که به خودت رواست رو برچسب میکنی رو پیشونیه مردم ؟ ههه مردم ...خندت گرفت آره ؟ گفتم مردم خندت گرفت ؟ آره بایدم خندت بگیره چند بار شده کسی پیشت بگه مردم و خندت نگیره ؟چند بار شده که تو بزرگترین کلماتی که معلوم نیست تو اون دهنه کثیفت چطور جا میشه مردم رو زیر بارش خورد نکنی ؟ جواب همه این سوالات رو میتونی تو پیکره ی لَخت و لَمست پیدا کنی همین پیکری که عینه یه دُمَل چرکیه سیار رو کره ی زمین داره وول میخوره !تو یه درد سیاری که واسه درمونت فقط باید انداختت تو قفس تا همه تکلیفشون با خودشون روشن بشه بدونن دردشون از چی و از کجاس ! به من میگی بی معرفت ؟ تا حالا شده به کسی این جملرو بگی و با آجر بزنه تو فرق سرت ؟ مطمئن باش اگه تو این برهوت که بزرگترین پاره سنگش شن ریزه هاشه، یه آجر پیدا میشد من این کارو میکردم آنچنان میزدم که فواره ی خون شکاف  سرت تمومه این کویر برهوت رو نجس کنه حتی اگه به قیمت تنها شدنم باشه و واسه همیشه تنها بشم !به خلاص شدن همیشگی از دست تو می ارزه !

و من پیش خود گفتم :آدمه ورّاج !


 
comment نظرات ()
 
 
وجود خارجی
نویسنده : دیوونه - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥
 

مردی را میشناسم که دخترش را بیشتر از خودش میشناسم !

دختر این مرد کمتر از ١۶ سال و بیشتر از ١۴ سال سن دارد .رنگ و رویی بسیار ایرانی با موهای موشکی لختی دارد، با چشم و ابرویی کشیده و دماغی قلمی! گونه هایش بی تغییر بسیار زیبا هستند و لبهایی که فقط رنگ سرخ کم دارند و دندانهایی که زرد است و نامرتب !و اندامی با بهترین تراش خوردگی .

راه هم می رود ...با قدمهایی بسیار بلند محکم با نگاهی رو به جلو که فقط کمی مردمک سیاهه چشمهایش به چپ و راست می روند . با دست راستش گوشه های روسری رنگ رو رفته ای که کوچکترین سلیقه را برای به سر کردنش خرج نداده نگه میدارد ، عادتش این است ،با آنکه حتی تکان گوشه های آویزان روسری به جایی برخورد .

دست چپش مثل پاندول ساعت وجودش دقیق ، مماس با بدنش و بسیار بی شباهت به آرامی و متانت پاندول ساعت، تند تند همگام با سرعت قدمهایش عقب جلو میشود .

فرم لبهایش طوریست که گویی معمارش روی اسکلت لبخند بنایش کرده ،و اگر بخندد تا ثریا میرود این خنده مست ...و اگر کلامی هم براند شاید وصف صدایش هم میشد گفت ! و اگر فقط کمی بلند تر زمزمه میکرد آن ترانه همیشگیه ورد زبانش را شاید میتوانستم از بر کنم ترانه ی زمزمه آلود ورد زبانش را !


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی تلخ هم طعم میشود ...
نویسنده : دیوونه - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
 

من نظریه پرداز نیستم و حتی هیچ چیزی برای دفاع از خود ندارم و نه شمشیر بر کشیدم برای حمله...

گاهی هوسهایی به سر میزند که دوست داری از فرسنگها زیر دریای دل بیدار شوی به سطح بیایی به ساحل بزنی قلاب بی اندازی صیاد شوی و سالیان سال به خواب صید فرو روی ...و حتی به تمنای کوچکترین و نحیف ترین صید دنیا قصد دریدن حریر نازک خوابت را کنی ...گاهی آنقدر غرق افکارت میشوی و آنقدر افکارت به تو آلوده میشوند و آنقدر بی مزه تر از هر خیاری در دنیا میشوند که تو هیچ وقت به سرت نمیزند و زبانت هرگز به این نمیچرخد ((به نام آنکه جان را فکرت آموخت !))

دلواپسی موهای سپید و چشمهای چال شده زنگ تفریح هیچوقت به صدا در نیامده این روزهایت میشوند و تو کام تشنه میکنی برای مزه ی تجربه نشده ، و چه بیهوده با قلاب ، بیل برای کندن قبرت میزنی ...


 
comment نظرات ()
 
 
لازم به توضیح
نویسنده : دیوونه - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

 
comment نظرات ()
 
 
لکنت
نویسنده : دیوونه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 



مرد : اَ اَ اَگه ی یه ببب....

پسر بچه : می دونم چی میخوای بگی ، اگه یه بار دیگه مسخرت کنم زندم نمیزاری

مرد : آ آ آ

پسر بچه : اینم میدونم ، آفرین پسر خوب


 
comment نظرات ()
 
 
ضربان
نویسنده : دیوونه - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
 



در مشتم روبروی صورتم گرفته بودم و بعد از هر بار شمارش فشار کوچکی میدادم .
یک ، دو ، سه ...فشار ، فقط چکیدن قطره ای خون بعد از هر فشار از آرنجم تنها واکنش آن حوالی بعد از هر شمارش بود .
یک ، دو ، سه ...فشار ، هیچ طپش رفته ای به قلب برنگشت .
و صدای بالا آمدن مادر که از راه پله ها به گوش میرسید ؛ سریع باید قلب خواهرم را در سینه اش بگزارم خون های کف آشپزخانه را پاک کنم چاقو را بشورم و خواهرم را بیدار کنم تا پیراهن پاره اش را عوض کند ...چقدر وقت کم دارم .


 
comment نظرات ()
 
 
بیهوده
نویسنده : دیوونه - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

لمس بی محابای تن تو بدون نازکترین پوششی رویای من که بعد از تو به من میرسد. ناخن میکشم ابتدای پوستت را برای کندن پیدا نمیکنم . تیغ میکشم نازکترین پوشش را هم میخواهم بردارم ، خون امان نمیدهد سرخ بازی میکند پوستت را میخواهم گم کنم انگار .تن به گوشتت میزنم همان که بعد از هر بار دیدنم میریخت ، زبان میزنم مثل همیشه تلخ بود .سر به سر نصفه ات میگزارم و نفرین میکنم آن کلت بی رحم را ، من چشمانت را زنده میخواستم نصفش نبود !

به چه فکر میکنی وقتی مغزت با آن همه فکر پریشان به همه جا پاشیده و تکه ای که روی سرازیری ابرویت سُر میخورد. به بوسه گاه گلوله بی رحم نوک میزنم و لخته سفیدی را در دهانم مزه میکنم  ...کاسه شکسته سرت بند زده نمیشود از من بپرس که کاسه صبرم بند نخورد .به رویت می خزم ، تنم ، گوشتت تشنه ی عشقبازی اند زبانت را به زور در دهانم نگاه داشته ام و دست هایم دست هایت را که تقلا نکنی و نیم نگاهی به سینه های پوست کنده ات .آرامی بیهوده کشتمت...


 
comment نظرات ()
 
 
این همه مدت
نویسنده : دیوونه - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

این همه مدت بچرو تو شکمت نگه داشته بودی تا موهاش بلند شه ؟

لپاشم که عینه خودت تپل و سفته چشماشم شبیه آهو شده خدا نصیب پلنگش نکنه قربون دست و پای کجش بره بابا .


 
comment نظرات ()
 
 
دادگاه
نویسنده : دیوونه - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

خودکار تند و تند روی کاغذ مینوشت .دستبند متهم دیگر جای بازی کردن نداشت ، با انگشتانش بازی میکرد .

«قاضی : اتهامات رو قبول داری ؟ اینجارو انگشت بزن . سرکار ببرش »

انگشتش جوهری شده بود .انگشتان هم دیگر جای بازی نداشتند .


 
comment نظرات ()
 
 
نکرار تو را میخواهم را میخواهم ...
نویسنده : دیوونه - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
 

دل من درد میخواهد بی درمان ، و سکوتی که عنکبوت بغض بی مهابا تار اشک بر پنجره چشمم ببافد ...

و تو را دلم پروانه می خواهد ، اسیر در این تارها بی تقلا و تا توانستنم تار بتنم به دور تنت ...دلم گریه می خواهد بی هیچ دلیل و کندن تار تار مو و دست آخر بافتن طناب دار ...

دلم وزن می خواهد برای آویزانی از این طناب...دل من درد می خواهد درد من باش ، بی درمان 

دل من تکرار تو را میخواهم را میخواهد و تو را دلم هنوز پروانه میخواهد ...

 


 
comment نظرات ()